مهربان فاطمه و علی کوچولو

1

تقدیم به .........

بسم الله الرحمن الرحیم  "تقدیم به آسمانی ترین مادر , یاس مدینه, ستاره نیلی دلهای عاشقان, زهرای مرضیه(س)وتقدیم به رهپویان ایثار و شهامت زهرایی , مادران لاله پرور میهن اسلامی مان ایران.(برگرفته از کتاب ریحانه بهشتی)

انگیزه ی نوشتنی دوباره

به نام خداوند بسیار بسیار مهربانم.. سلام...قبل از هر سخنی میخوام به دوست خوبم شبنم گلم مادرشدنشو تبریک بگم و بهش بگم انگیزه ای که باعث شد بعد از بیشتر از یکسال سکوت این وبلاگ دوباره شروع به نوشتن کنم فرشته کوچولویی هست که الان همراهشه .... دوستای گلم اول عذرخواهی میکنم که این مدت نبودم و توفیق و سعادت در کنار شما بودن رو نداشتم...خیلی پیامهاذبدون جواب موند که عذرخواهی مینم... مهربان فاطمه ی من تیرماه شش سالش تموم میشه و علی کوچکم خردادماه یکساله میشه...با اومدن علی آقا زندگی ما شیرین تر و زیباتر شده...امیدوارم بتونم شاکر نعمت زیبای خداوندی باشم...خدایی که قبلا در رحمتش رو با اومدن فاطمه ی مهربونم برای ما باز کرده...خدایا شکرت...بازهم م...
30 فروردين 1393

.... ....

به نام او که هرچه داریم از اوست..  عزیزانم  غیبتم طولانی شده...دل خوش میخواهم برای نوشتن...داییم به تازگی و ناگهانی فوت شده...دلم خوش نیست و اندوه خانه مان را پر کرده...برای مادرم دعا کنید که صبرش زیاد شود و تنش سالم....دلم خون است....باز هم از محضرتان عذر میخواهم....نثار روح داییم اگر زحمتی نیست فاتحه ای بفرستید...دوستتان دارم....دعایم کنید
3 مهر 1392

باز هم سلام

به نام خدای مهربانم عزیزانم سلام...با اینکه دایما ..روزی چندبار به نی نی وبلاگ عزیزم سر میزنم و مطالب زیبای وب هایتان رو میخوانم ولی دستم به نوشتن نمیرفت و فرصتی برای نوشتن دست نمیداد...دلم برای نوشتن تنگشده...اونقدر حرف و عکس برای نوشتن دارم که نمیدانم از چه بنویسم...این پست استارتی برای نوشتن مجدد و بازگشتی مجدد است... فقط کوتاه بگویم که علی کوچکم دو ماه و بیست روز دارد..عزیزتر از جانم است و عاشقانه دوستش دارم....بزودی با پست و عکس جدید می آیم....لطفا همراهیم کنید....الله یارتون....یا علی مدد ...
20 شهريور 1392

سخنی کوتاه...از همه جا...

به نام خداوند صبورم.... باسلام....این روزها سرم بسار شلوغه...اسباب کشی دمارم رو دراورده...توی هر وبلاگی هم میرم میبینم مثل اینکه همه اسباب کشی دارن...خب البته ایشالله به سلامتی و خیر و خوشی باشه...ولی واقعا مشکله...دم عید...با زمان کم...دو تا عروسی...سفر به اهواز برای عید...بردن اسباب و چیدنشون...یاابالحسن...خودت کمکم کن... مهربون فاطمه هم حسابی توی شلوغی خونه و اسبابها و کارتون ها از آب گل آلود ماهی میگیره و حسابی مشغوله... قربونش برم که یه کارتون رو روزی سی بار میبینه و وقتی خیلی دیر وقت میشه بهش میگم برو بخواب میگه بزار این کارتون تموم بشه بعد... اینجاست که نمیدونم عصبانی باشم یا بخندم..آخه خسته نمیشی مامانی!!!!!...
30 بهمن 1391

این همه مدت......

  به نام خداوند مدبرالامور سلام به همه ی دوستای خوب و عزیزم که تو این مدت که نبودم با نظراتشون من و تنها نگذاشتن.... القصه این نبودن ما ماجراها دارد که توی  یه پست رمز دار شرح ماجرا میکنم...خیلی دوستون دارم....ایشالله سعی میکنم زود به زود آپ کنم.... شاید همین امشب نوشتم...یه شرح طولانی ٢٤/١١/١٣٩١ ساعت ١٨:٢٨     ...
23 بهمن 1391

آنفولانزا٠٠٠٠٠

به نام خداوند مهربو نم سلام به همه ي دوست ان خوبم٠٠٠ببخشيد مدت زياديه كه ننوشتم٠٠٠مدتيست كه دچار آنفولانزاي بدي شدم و همين امرباعث شده كه نتونم بيام٠٠٠باز هم عذر ميخوام و از همگي در اين ايام خاص التماس دعاي ويژه دارم٠٠٠ ياعلي
4 آذر 1391

به یاد آقاجونم....

  بسم رب الحسین شنبه ...27/8/1391-ساعت1بعد از نیمه شب سلام بر حسین تشنه لب....امشب خیلی خوب بود...همه جا سیاهپوش بود...ماهم رفتیم مسجد خوزستانیا...دلم باز شد...اشک که میریزی دلت عجیب باز میشه...عجب حلاوتی...فاطمه بغض میکرد میگفت مامان تو رو خدا گریه نکن...منهم میخندیدم تا گریه نکنه....سینه که میزدن فاطمه نگاه میکرد و اون هم سینه میزد....ای خدا این روضه ها و اشکها رو اسباب عاقبت بخیری خودمون وو بچه هامون کن....اونا رو هم جیره خوار اهل بیت بزار...یا اباعبدالله دستمون و بگیر.... همیشه تو محرم یاد پدر بزرگم میافتم...خیلی عاشق بود...پیر غلام امام حسین بود...از وقتی که خوب و بد رو شناختم  و آقاجونم(پدر مادرم...
27 آبان 1391

الحمدلله الذی......

  به نام خداوند اعلی علی آفرین الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین ع سلام...عید همگی مبارک...واقعا چه عید بزرگو عظیمی است...ایشالله دلتون شاد و لبتون خندون باشه...موقع عیدی گرفتن از آقا ما رو هم فراموش نکنید....   ................................................................... ز ليلايي شنيدم يا علي گفت         به مجنون چون رسيدم يا علي گفت مگر اين وادي دارالجنون است        كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت نسيمي غنچه اي را باز مي كرد     به گوش غنچه كم كم يا علي گفت چم...
12 آبان 1391